نمیدونم!تو هم این حس رو داشتی یا نه؟!

اما من،بعد تموم شدن مراسم  آخرین شب قدر،وقتی اومدم خونه،اولش خیلی سر حال بودم(دیدی وقتی گریه هات رو میکنی و خالی میشی که حرفات رو با خدا زدی و....آره..همون حس...همون حسی که حتی بعد یه دل سیر گریه کردن واسه مظلومیت امام حسین(ع) تو محرم داری!درسته!حس سبکی!!!)خیلی حس با حالیه!!!

اما یکم که گذشت و...
فک کنم وقت شنیدن صدای اذان صبح بود! دلم یهو پر شد! گرفت! پر شد از حرفای نزده و اشکای نریخته...خودمو سفت گرفتم و نذاشتم تو جمع اشکام بیاد...خاستم تو خلوت با خدا بلورهای شور چشمام رو بریزم که با ارزش بشن!!

بعد اینکه هر کی نمازشو خوند و رفت تو رخت خوابش....یواشکی رفتم تو اتاق و درو بستم و نشستم به دردودل با خدا...........اشکام یهو پیداشون شد و خودشونو انداختن تو دامنم!!!
دلم واسه شبای قدر تنگ شده بود......واسه بی ریا بودن....حالا کووووووووووووو تا ماه رمضون و شب قدر سال دیگه!!!!معلوم نیس اصلا ما باشیم یا نباشیم!!!!

تو هم مث من دلتنگ شدی؟؟؟اگه شدی بگو..نشدی هم بگو...اگه هم واسه دلتنگ شدن و نشدنت دلیل داری،بگو بنده قشنگ و نازنین خدا....منتظر حرفای قشنگت هستیم...

http://picfa.net/gallery/41/picfa-net%20(56).jpg